مثل بارانم

بی نیاز از آواز آدمی،
همین سایه برای من کافی است
همین سکوت برای من...تمام!
دست از کلمات کشیده...
کنار خودم به خواب می روم،
و در خواب می بینم گاهی
دارم به دعوت دریا
دور می شوم از درد و از آدمی.

محشر است این
که از هفت دولت دنیا آزادم،
من عین بارانم
یک وقت هایی...خنکای آرام خداوندم
یک وقت هایی...عطر آهسته هوا،
و حتما همین است که مولانای محترم گاهی
از تکلم محرمانه من می فهمد آنجا
-در حضور حکمت و کبریا-
تنها نیست...!




تاريخ : جمعه 19 شهریور 1395 | 12:38 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید